حسن حسن زاده آملى
42
دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)
درس سوم در كتب حكميّه و تراجم آوردهاند كه افلاطون قائل به قدم نفوس ناطقهء بشرى بوده است . اين سخن به ظاهر از افلاطون خيلى غريب مىنمايد ، چه وى تناسخ را باطل مىدانست ، و قائل به بطلان تناسخ قائل به قدم نفوس مجّرده باشد از چند وجه جاى شگفت است ، زيرا تعلّق نفس و اضافت آن به بدن اينچنين نيست كه اضافه و تعلّق ، بعد از تمام و كمال وجود بدن ، به نفس عارض گردد مانند عروض اضافه به ربّان و ملك و بنّاء و مانند اينها ، و اگر بدين نحوه باشد خود يكى از مصاديق بارز تناسخ باطل است كه قاطبهء حكماى الهى در ابطال آن اتّفاق دارند . علاوه اينكه كثرت افرادى نوع واحد بدون مادّه و بدون تعلّق به مادّه تحقّق نمىيابد ، چنان كه قاطبهء حكماء در اين معنى نيز متّفقاند ، پس چگونه مىشود كه قائل به قدم نفوس بشرى باشد ؟ ! لذا صدر المتألّهين در چند جاى « اسفار » قول افلاطون را به وجهى وجيه توجيه مىكند . در فصل هشتم مرحلهء چهارم آن ( ج 1 ص 120 ) پس از بيان اينكه شىء واحد مىشود در تحت دو مقوله مندرج باشد كه مثلا هم جوهر باشد و هم عرض ، گفته است : « فالنفس الانسانيّة مجّردة ذاتا ، ماديّة فعلا ، فهى من حيث الفعل من التدبير و التحريك مسبوقة باستعداد البدن ، مقترنة به ، و امّا من حيث الذات